تبلیغات
سایت تفریحی love3d - مطالب داستان های عاشقانه
 
سایت تفریحی love3d
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست/هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود/صحنه پیوسته بجاست/خوشتر ان نغمه که مردم بسپارند به یاد...
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مدیر love3d
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان در مورد این وبلاگ؟







شنبه 27 اسفند 1390 :: نویسنده : مدیر love3d
شعر اجتماعی زیبا,شعر اموزنده سال90
یك روز زندگی ، دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. 
 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن." 
 
 
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..." 
 
 
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." 
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.." 
 
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ..... 
 
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... 
 
 
 
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 
 
او در همان یك روز زندگی كرد. 
 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!" 
 
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. 
 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 
 
 
لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد




نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»

فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.




نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : داستان احساسی، داستان های احساسی جدید، داستان های عجیب، داستان های فوق العاده زیبا، داستان کوتاه احساسی، داستان های کوتاه شهریور ماه 90، داستانک شهریور ماه 90، قصه های عاشقی، داستانک عاشقی، داستان عاشقانه، داستان های زیبا و عاشقانه، داستان های عاشقی، داستان عشق، داستان های عاشقانه جدید، داستان زیبا و عاشقانه جدید، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه مرداد 90، جدیدترین داستان های کوتاه، داستان کوتاه و اموزنده، داستان های کوتاه، داستان طنز، داستان زیبا، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه اموزنده، داستان، داستان کوتاه عاشقانه، داستان کوتاه مردادماه 90، داستان های کوتاه جدید، داستان های کوتاه عاشقانه، یه داستان خیلی غمناک، داستان تاریخی، سایت داستان، داستان کوتاه، داستان جدید، داستان زیبا مرداد90، بهترین داستان ها، داستان کوتاه مرداد90، مردادماه 90، داستانک، داستان کوتاه و جدید، مطالب جالب و خوندنی، داستانک پند آموز، داستان پندآموز، داستان جالب، داستان کوتاه مرداد ماه 90، سایت داستان کوتاه، داستان اموزنده مرداد ماه 90، داستان کوتاه مرداد ماه، داستان های کوتاه مرداد ماه 90، داستان خنده دار، داستان فوق العاده زیبا، داستان موسی مندلسون، موسی،
لینک های مرتبط : داستان خیلی قشنگ "دختر مهربان"، خدایا روم نمیشه بهت بگم دوباره منو ببخش(حتما بخون)، گرانبهاترین چیز برای زنان المانی ...، داستان واقعی "نیت" حتما بخونید، داستان عاشقانه سری دوم، شعر بسیار زیبا و عاشقانه "جدایی..."، داستان طنز پیرمرد و اسانسور(بسیار جالب)، داستان بسیار اموزنده "کشیش و جهنم"، داستان آموزنده حتما بخونید..، داستان بسیار زیبای "خراش"،
پنجشنبه 13 مرداد 1390 :: نویسنده : مدیر love3d
love3d
پرسید:«بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش». صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»





نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، داستان های زیبا و عاشقانه، داستان های عاشقی، داستان عشق، داستان های عاشقانه جدید، داستان زیبا و عاشقانه جدید، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه مرداد 90، جدیدترین داستان های کوتاه، داستان کوتاه و اموزنده، داستان های کوتاه، داستان طنز، داستان زیبا، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه اموزنده، داستان، داستان کوتاه عاشقانه، داستان کوتاه مردادماه 90، داستان های کوتاه جدید، داستان های کوتاه عاشقانه، یه داستان خیلی غمناک، داستان تاریخی، سایت داستان، داستان کوتاه، داستان جدید، داستان زیبا مرداد90، بهترین داستان ها، داستان کوتاه مرداد90، مردادماه 90، داستانک، داستان کوتاه و جدید، مطالب جالب و خوندنی، داستانک پند آموز، داستان پندآموز، داستان جالب، داستان کوتاه مرداد ماه 90، سایت داستان کوتاه، داستان اموزنده مرداد ماه 90، داستان کوتاه مرداد ماه، داستان های کوتاه مرداد ماه 90، داستان خنده دار، داستان فوق العاده زیبا،
لینک های مرتبط : داستان واقعی "نیت" حتما بخونید، گرانبهاترین چیز برای زنان المانی ...، داستان بسیار زیبای "خراش"، یه داستان خیلی غمناک، داستان فوق العاده خنده دار "خانم میان سال و فرشته ..."، آرش و كمان عشق، بستنی بدون شکلات و انعام خدمتکار، هدایای کورنلیوس سولا برای مهرداد دوم، داستان بسیار اموزنده" مادرم مرا فرستاده !..."(حتما بخوانید)،
سه شنبه 4 مرداد 1390 :: نویسنده : مدیر love3d
داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه*ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است. 

بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد 

جوان به یک زن مسن*تر،غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ*جین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها 

بی*چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود

را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارخ*العاده*ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به 

کندن پلکان*هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.


نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند. 


هفته پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.
__________________




نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 خرداد 1390 :: نویسنده : مدیر love3d
بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی ‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. 
اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است. 

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. 
اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند. 
فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که... قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. 

پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. 

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی ‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.




نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه مرداد 90، جدیدترین داستان های کوتاه، داستان کوتاه و اموزنده، داستان های کوتاه، داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان زیبا، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه اموزنده، داستان، داستان کوتاه عاشقانه، داستان کوتاه مردادماه 90، داستان های کوتاه جدید، داستان های کوتاه عاشقانه، یه داستان خیلی غمناک، داستان تاریخی، سایت داستان، داستان کوتاه، داستان جدید، داستان زیبا مرداد90، بهترین داستان ها، داستان کوتاه مرداد90، مردادماه 90، داستانک، داستان کوتاه و جدید،
لینک های مرتبط : داستان های کوتاه جالب، داستان کوتاه و زیبای “عشق جوان به دختر پادشاه”، داستان عاشقانه غمگین و خواندنی ” قرار”، داستان بسیار زیبای حکمت خدا، داستان مردانگی یک دزد، یه داستان خیلی غمناک،


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
موضوعات
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :